تبليغاتX
اتاق کوچک تنهایی یک عاشق بیتاب

اتاق کوچک تنهایی یک عاشق بیتاب

به كسي دل نبند چون دنيا آن قدر كوچك است كه دو نفر در يك دل جا نمي شوند

من يك كوئستي عاشق و ديوانه شدم(QUEST)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 22:21  توسط حسام  | 

« اولین روز عشق»

نخستين ها بود ؛ تار و پود عشق بر قامت قلبم تنيده بودم و از هرچه خويشتن خواهي رميده بودم ؛ گام در راهي نهاده بودم که بر من بي منتها مي نمود و من چه بي پروا به سوي هيچ گام بر مي داشتم : هيچِ هيچ . باکي نبود و هراسي که عشق آنچنان بيم از من درربوده بود که تو گويي همه ناممکن را ممکن بودم و به هر کوره راهي مؤمن ... . ثانيه ها هم آغوش من در گذشتند و نيمه هاي راه رسيدند که راه را بازشناختم ، عشق را دريافتم و در معنا فرورفتم . با خود انديشيدم و خدا را ، جهان را ، انسان را و هر آنچه را که مي توان ديدن به تصوير کشيدم . اينک محصور نبودم ، پرنده بودم و ليک در قفس نبودم ؛  بر اوج پرگشودم تا دريابم هرآنچه را که هواي يافتنش مرا بدين دنيا کَشانده بود ... . اينک در پس روزها و شبها من هنوز هم در هواي رمز زندگي پرسه مي زنم ؛ مي دانم ، مي دانم ، هست بسيار که من نمي دانم ، اما سرخوشم که مي کوشم غايت انسان را بيايبم و نهايت زيستن را دريابم . باري ، باري هنوز هم آن نخستين ترانه ها با من است ، که آن از من است و چنين مي انديشم که بي نبودِ آن ، من نيز چنين که اينکم نمي توانستم بودن . گمان مي دارم که عشق را مراحليست و ايمان دارم که حتي آن نخستين هايش نيز - با همه خامي و ناپختگي اش - عاشق را زماني به کار آيد . ليک هماره آرزويي در سر مي پرورانم و به خداي خويش چنين مي گويم :


 

اله من ، يگانه بي انتهاي من ، هرآنکه عاشق نمودي و جام نهادش از شراب عشق لبريز ساختي ، به بي کرانگي ات که به او عشق حقيقي عطا کن .


بارها و بارها نوشتم

اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو

برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم

که بخواني تا بداني

                 تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي

که بخواني تا بداني

برايم همچون آب براي گل

برايت مينويسم که بخواني و بداني

من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام 

آسان از دست نخواهم داد

مينويسم تا بداني

                  وقتي آمدي پاييز بود

با آمدنت پاييز را بهار کردي

زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را

نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود

نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند

تو را به دل بهاريت قسم

بمان و فصل ها را بهم نريز

 

==========================================

خيلی وقته که دلم گريون و غمگينه

                        خيلی وقته که صدات برام اندوهگينه

مدتهاست که دلت برام تنگ نيست

               زمان زيادی که دستهات دلتنگ دستام نيست


نميدونم از کی چشماتم ديگه مال من نيست


     شايدم جدای از جسمت

                          دلتم از آن من نيست


نميدونم هر که هستی برايم تو دنيا هستی

                 تو برايم سوای هر کسی


             آخر تو عشقم هستی

اگر طبق خواست سرنوشت بگذريم ز هم


ياد توست هميشه مرهم


                برای اين دل خستم


   << اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار

 

     ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 18:0  توسط حسام  | 

ماه باران خورده

می ماندچهره ی گریانت

ماه من

خندان شو


 هرگز با یک دوست قمار نکن .

چرا که اگر ببری دوستت چیزی را از دست می دهد و اگر ببازی خودت....


 

سرخپوشانی که در بندید !

روزی من

از این فیروزه ای دهلیزِ تودرتو

شما را

بی صدا

آزاد خواهم کرد


زمانه بال وپرم بسته است.. کاری کن

دلم گرفته.. تنم خسته است.. کاری کن

نشان کوی تو را از خیال می گیرم

تمام روزنه ها بسته است.. کاری کن

مرا نشد که دمی در سفر بیاسایم

شتابِ قافله پیوسته است.. کاری کن

منم که زیرِ سرانگشت های تاریکم

حروفِ فاجعه  برجسته است .. کاری کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 19:8  توسط حسام  | 

راهی به سوی عشق

با سلام

امید وارم حال همه گی خوب باشه

اومدم که باز بنویسم. از همه شما ممنون که اومدین و نظر گذاشتین به خصوص همون گمنام

این بار مطالب زیاد میزارم چون تا یه مدت فکر کنم نتونم بیام

عشق چیست

علوم : عشق تنها عنصري هست كه بدون اكسيژن مي سوزد

رياضي :
عشق
تنها عددي هست كه هرگز تنها نيست

فارسي :
عشق
تنها كلمه اي هست كه ماضي و مضارع ندارد

ورزش :
عشق
تنها توپي هست كه هرگز اوت نمي شود

قرآن :
عشق
تنها آيه اي است كه در هيچ سوره اي وجود ندارد

انشا :
عشق
تنها موضوعي است كه مي توان توصيفش كرد

زيست :
عشق
تنها ميكروبي هست كه از راه چشم وارد مي شود

شيمي :
عشق
تنها اسيدي هست كه درون قلب اثر مي گذارد

فيزيك :
عشق تنها آدم رباتي هست كه قلب را به سوي خود مي كشد

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.
به نوجواني گفتند :
عشق
چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند :
عشق
چيست؟ گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند :
عشق
چيست؟ گفت :عمر.
به
عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست


در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت 


در این کوه رودی است به نام صفا 


در این رود آبراهی میرود به نام وفا  


سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع 


بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست 

و


دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد 

اما انسان پا برهنه و عريان ميدود

 
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي

مريخ را شناخته است اما هنوز! 


 كوچه هاي دلش را نمي شناسد


عشق نمی پرسه  که تو کی هستی

فقط میگه تو مال من هستی

عشق نمی پرسه اهل کجایی

فقط میگه تو قلب من هستی

عشق نمی پرسه تو چیکار میکنی

فقط میگه باعث میشی قلب من به ضربان بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی

فقط میگه همیشه با من هستی

عشق نمی پرسه که دوستم دازی؟؟؟؟

فقط

میگه



دوست داري با كلاس بشي ؟

اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"

اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"

اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"

اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"

اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"

اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "

اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"

اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!


     ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟   به غیر از نی نی(نوشین)از تهران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:51  توسط حسام  | 

No one is perfect

Therefore no

Relationship can be perfect

Often by seeing

The dry brown petals

In a rose

We appreciate more

The vivid red petals

That are so beautiful

هيچ كس كامل نيست

پس هيچ دوستي اي نيز

بي عيب نخواهد بود

بارها ديدن گلبرگهاي خشك

در يك شاخه ي گل سرخ

ما را به بيشتر گرامي داشتن

گلبرگهاي تازه ي سرخ رنگ

وا مي دارد...

سلام

خوب هستین؟

وای دلم چقدر گرفته دلم برای بچه گیم تنگ شده برای اون همه شور و احساس برای اون زمانی که نمی دانستم عشق چیست مسئولیت چیه. راحت و رها از این سو به او سو می جستم.

تا قد کشیدم فهمیدم که بزرگ شدم و تا خواستم بجنبم فهمیدم که عاشقش شده ام .

اولش خیال می کردم خیلی ساده است ولی نه فهمیدم که مشکل ترین کار همینه. دوستش دارم و همیشه هم دارم برای رسیدن به اون هر کاری کردم. ولی من اشتباه کردم نمی گن کارم درست بود اما مشکلی که اون داشت این بود که هر وقت مشکلی پیش می آمد و یا اشتباهی می کردم بدون اینکه دلیلش رو بپرسه و یا حتی بدونه وقعا این کار رو کردم یا نه جلو جلو به قضاوت می رفت و .....

ولی باز دوستش داشتم چون واقعاْ اون رو می خواستم همیشه هم براش دعا می کنم که موفق باشه ولی ای کاش فرست می داد. ای کاش دمی هم به دردهایم گوش می کرد کاش می دونست چی می کشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 16:43  توسط حسام  | 

سلام دوستان عزیزم

 چه دردی است در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

گفتی که منو دوست نداری گله ای نیست بین من و تو ولی فاصله ای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد این دل من مسئله ای نیست

زندگی همیشه با این همه درخشش و تلئلو هایی که داره . در خیلی مواقع آدمی رو به پست ترین و ژرف ترین دره های تنهایی می بره که انسان رو از تمامی کائنات بیزار می کنه.

تصمیم برای موندن- مردن- ساختن- سوختن چند راهی که گاه هر کدام از ماه ممکن است بر سر آن قرار بگیریم.

خسته ام از این همه تکرار بی فایده. دلم می خواد پر بکشم برم پیش همون خدایی که من رو آفرید تا به اون بگم که گناهم چه بود که در این مرداب مرا رها به حال خود گذاشتی. خدا یا خود بگو گناهم چه بود.

یه مدت نمی تونم بیام یا شاید اصلاْ نیام.

می خوام برم یه جایی که دست هیچ کس به من نرسه. جایی که خودم باشم و خدام. جایی که انتظار هیچ کس رو نکشم. جایی که حتی نگران اون هم نباشم. جایی که به خودم بقبولونم که اون مال من نیست.

 جایی که بتونم دوریش رو تحمل کنم پس می رم بدون خدا حافظی.

حلالمون کنید

تلفن بي هزينه

بودن را باور كن و تا زمانيكه زنده هستي با عشق زندگي كن. لازمه عشق يك

ارتباط عارفانه است پس به نيت قربت آماده شو،وضو بگير و با تن پوشي از

دعاومناجات در محلي آرام ،دلبستگي دنيوي را قطع كن و به هيچ چيز جز او

نينديش ،شماره بگير و از ته قلب صدايش كن و او را به بزرگي و يكتا بودن ياد

كن. مي خواهي آسمان دلت آبي و خورشيد روشنگر زندگي ات باشد، مي خواهی

زبان گلها را بداني و راز خلقت را دريابي، پس به او توكل كن،دستهايت را بالا ببر

،وجودت را سرشار از عشق و تمنا كن و به او بگو كه دوستش داري و فقط او را

مي ستايي ، از او كمك مي جويي،بخواه كه راه راست را به تو نشان دهد،خودت را

گم كن بگذار هيچ نقشي از تو بر زمين نماند،بالهايت را باز كن به سوي معبود

حقيقي پرواز كن. از او بخواه گاهي مواقع اختيار را از دست تو گرفته و به جايت

تصميم بگيرد وقتي او را به بزرگي ياد كردي و در برابرش سر به سجده نهادي،

وقتي صداي ناله هايت به عرش كبريا رفت و قلبت تپيد ،زمانيكه قطرات اشك در

چشمان زيبايت حلقه زد و گرمي اش را بر گونه هايت حس كردي،آن هنگام كه در

گفتن اياك نعبد و اياك نستعين دلت شكست و صدايت لرزيد،بدان كه

گوشي را برداشته است و بشارت مي دهد بنده من بگو چه مي خواهي تا دعايت را

اجابت نمايم. در اين لحظه فرشته ها ناظر اين همه شكوه و عظمت هستندبدان اگر

به صلاح تو باشد همه چيز به تو عنايت مي كند. دعا كن هميشه با تو در تماس

باشد و اگر روزي يادت رفت زنگ بزني ، تو را بيدار كند و عبادت را در تو

بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسير زندگي هدايت كند . تنها سعي كن

براي چند لحظه به جز او همه چيز را فراموش كني........

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 19:56  توسط حسام  | 

دیکته بلد نیستم

 من ديکته نمي دونم چرا توي دوستي هامون دوست داريم که عشق رو به طرف مقابلمون زورکي ديکته بگيم ... زورکي مي خواهيم که طرف ما رو دوست داشته باشه ... مي خواهيم عشق رو دوستي رو مثل غذا دادن به يه بچه زورکي تو حلقش فرو کنيم ! يادمه بچه بودم صبحونه نمي خوردم ! تا مادرم روي نون تست با عسل شکل مي کشيد و من هم گول مي خوردم و کلي نون و عسل رو توي همين بازي مي خوردم ... اما اگه قرار بود کسي بهم بگه اين رو بخور غير ممکن بود که من يه لقمه هم بخورم !‌ حکايت عشق همون حکايت نون و عسله هست .... بعضي وقتها از يکي خوشمون مياد ... يا يکي از ما خوشش مياد ... نمي دونم چرا از همون روز اول توقع داريم که دوستي بشه عين عشق ليلي و مجنون ! يا بشيم شيرين و فرهاد !‌ مي خواهيم ره صد ساله رو يک روزه بريم ... البته حق هم شايد داشته باشيم ... اونقدر از اون شخص خاص خوشمون اومده که مي خواهيم هر چه سريعتر بهش برسيم ... اما خوب زياد تند رفتن هم خوب نيست ... جاده دوستي اونقدر پر پيچ و خم هست که اگه از يه حدي تندتر بري ميوفتي تو دره ! يا ميخوري تو سينه کوه .... از دبستان بهمون ياد دادن که ديکته بنويسيم ... درسها رو زورکي کردن توي مخمون بدون اينکه يک ذره روي نکته اي بخواهيم فکر کنيم کل درسها رو مثل يه نوار ضبط و صوت توي اون مخمون حفظ کرديم ! دوست داريم به همين روش عشق رو تجربه کنيم ... يا دوستي رو تجربه کنيم ! مي خواهيم زورکي به طرف ديکته بگيم ... طرف ديکته بنويسه دوستت دارم عزيزم ... و انوقت هم توقع داريم که طرف اين ديکته رو بفهمه و بهش عمل کنه ! در حالي که اصلا عشق اينجوري نيست ! دوستي اصلا اينجوري نيست ... بايد اون رو مثل قصه نوشت ... اون هم نه دست تنها ... بلکه باهم ديگه ... چون قصه شخصي خود آدم نيست که آدم تنهايي بنويسه ... قصه زندگي دو نفره ... که بايد خود اون دو نفر بنويسنش ... و البته اين قصه بدون غصه رو دو طرف بايد خودشون از روي علاقه و ميل بنويسند ... حکايت خوندن شعر حافظ ميمونه ... خوندن يه شعر حافظ توي کلاس دبيرستان يا دانشگاه چقدر خواب آوره و دردناکه ... در حاليکه همون شعر رو وقتي خودت توي تنهاي هات يه فال حافظ مي گيري و اون شعر رو مي خوني ... اون شعر برات مثل قند شيرين ميشه ... شعر همون شعر ... و خواننده شعر همون خواننده ... اينجا عاشق همون عاشقه ... و معشوق همون معشوق ... اما خوب ... اينجا کلاس درس نيست ... که توش ديکته بگي ... و بخواي شعر معني کني ... اينجا کلاس زندگيه ... يه کلاس که نه توش تخته سياه هست ... نه ميزي و نه نيمکتي ... سقف اين کلاس آسمونه .... و کف اين کلاس جاي سراميک هاي کثيف مدرسه زميني که بعضي جاهاش خاکه ... بعضي جاهاش سنگه ... و بعضي جاهاش چمن زار ... اينجا نميشه ديکته گفت ... يا ديکته نوشت ... روي اين زمين بچه ها ميون بازيهاشون با هم دوست ميشن ... ميون همين خنده ها ... همين خنده هايي که بعدا اسمش ميشه رفاقت ... بهم مي گن رفيق ... همون رفيقي که واسه رفيقش جون مي داد ... حالا يکي از اين رفقا که از قضاي روزگار غير همجنس هم هست ميشه اسمش معشوق ... و شايد بجاي کلمه رفاقت بينشون کلمه عشق رد و بدل ميشه ... اما ذات و معني رفاقت و عشق يکيه ... فقط ديکته هاشون با هم فرق داره .... ديکته هايي که اگه بد گفته بشه نمره هم اوني که داره ديکته ميگه صفره ... هم اوني که داره اون ديکته رو مي نويسه ....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 5:33  توسط حسام  | 

قدرشناسی

  نور چراغ های خيابان در سرمای گزنده ی تاريکی گرمای دلپذيری داشت.

  انحنای نيمکت پارک با ستون فقرات خسته ی بی خانمان آشنا بود.

  پتوی پشمی کهنه ای که از دم در خانه ای برداشته بود گرمی خاصی به او می بخشيد.

  و جفت کفش هايی که امروز در سطل آشغال پيدا کرده بود به پايش می خورد.

  و وی همچنان به اين فکر می کرد که خدا جان زندگی چقدر زيباست.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 13:27  توسط حسام  | 

آن درخت من بودم!!!!!!!!!

قطع يک نشانه

  درخت طی هزار سال زيبايی باشکوهی پيدا کرده بود .

  از زلزله و خشکسالی و آتش سوزی جان سالم به در کرده بود .

  هزار سال دست نخورده و هزار سال فتح نشده باقی مانده بود .

  سرکارگر با صدای بلند گفت : چقدر طول می کشد بيندازی ؟

  هيزم شکن گفت : فوقش دو ساعت .

  پس تمامش کن !!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 13:12  توسط حسام  | 

تو هم تنهایی یا نه؟

وقتی گفتی دارم تصميم ميگيرم . فهميدم تصميم خودت را گرفته ای. از خيلی پيش تر ها احساس کردم بودم کسی آروم آروم پاشو گذاشته ميون ما گفتم منم از اين وضع خسته شده ام . تصميم دارم تو سه ماه آينده يه تغير اساسی به زندگيمون بدم.... اما انگار تقدير برای تو چيز ديگه ای در نظر گرفته بود که با تقدير من فرق داشت. نمی دونم بهتر بود يا بدتر . اما راهی که تو می رفتی . راهی نبود که بشه به جايی رسيد . و زمينی که برای زندگی کردن انتخاب کرده بودی. زمينی نبود که بشه روش چيزی ساخت در تموم اون سالها من ايستادم و تو راه رفتی ! گاهی ميرفتی و گاهی می ايستادی. گاهی بی محابا و پر شتاب و گاهی آرام و بی صدا . . وقتی رفتی. نگاه ميکردم هر چه فاصله می گرفتی . کوچک و کوچکتر می شدی از کوچک شدنت . دلم گرفت دلم نمی خواست تو را کوچک ببينم. سر بر گردوندم . اما همين که سر برگردوندم تنها شدم. حالا بايد می نشستم و برای تنهايی هايم فکری ميکردم. اول افتادم به خواب و خيال . حرف ميزدم .سکوت ميکردی. انتظار ميکشيدم. نمی اومدی به ديدنت می اومدم . ديده نمی شدی. .... بارها صبح شد. و هنوز ظهر نشده . شب اومده بود. . اما نيومدی در تنهايی دلم شکست. و خدا هيچ چيز نگفت و فقط تماشا کرد. گفتم بهتره با گرفتن دوست فضای تنهايی هايم را پر کنم. برام کار سختی نبود. من می تونستم بی نهايت مهربان باشم. که بودم .. و حالا من بودم و دوستانی که مرتب بهم تلفن ميکردند. تا حالمو بپرسند.! باور نمی کنی. هر تلفن منو تنها تر ميکرد.! به اندازه همه دوستانی که پيدا کرده بودم تنها تر شدم. دوست های خوبی که منو در تنهايی هايم فرو برده بودند . و خدا فقط وسعت تنهايی هايم را تماشا ميکرد و هيچ چيز نمی گفت.! خيلی کار های ديگه کردم با خودم حرف زدم. ياداشت های روزانه نوشتم. حتی در و ديوار اطا قمو خط خطی کردم و کتابهای قديمی را از انباری در آوردم به عکس های دوران کودکيم نگاه کردم. از دعا نويس سر قبر آقا دعا گرفتم. اما هيچ چيز اثر نکرد. و هيچ وردی اثر جادويی نداشت.......... تو در من بودی . بی اختيار صدا يت را می شنيدم. و بدون اينکه بخواهم هميشه و همه جا تو فکرم بودی . در بارون و صداش . در برف و غربتش . در بهار و عطرش . و در شب و حرمتش. با من بودی و من به حقيقت قسم می خورم . که هيچ وقت بی حضور تو هيچ جا نرفتم. و ايکاش واقعا تو در کنار م بودی ديگه خسته شده بودم از اينکه بی وجود تو در کنارم و با وجود تو در ذهنم زندگی کنم. بارون که باريد اشکی چکاندم و دعا کردم. به شمار تمام روزهای زندگيم. به شمار تموم شبهای بارونی و به شمار تموم لحظه های که به تو فکر کردم. و به تموم شبهايی که خواب تو را ديدم و اون حرفهايی که با تو زدم. و به شمار اون قهر ها و رفتن های بی بازگشتی که رفتم ولی نرفته برگشتم. وخدا فقط وسعت احساسم را تماشا ميکرد و هيچ چيز نمی گفت . با خودم فکر ميکردم . آيا همون قدر که دل من سوخت . دل تو هم سوخته. ؟ و بعضی وقتها از خودم می پرسم آرزوی کی بود که می خواست من و تو ما نشيم ؟ آخ که چقدر دلم می خواهد مثل اشک بچکم و بی افتم رو زمين خيس و برم تو دل زمين . امروز هم داره بارون مياد. مثل ديروز. و چقدر سخته انتظار تو در روز ابری و يه روز بارونی مثل امروز. و چقدر سختره ساکت موندن و بی صدا حرف زدن .... انگار آسمون تموم سنگينی خودشو انداخته رو من . زمستون فصل سختيه برای دلتنگ کسی بودن . آخرين برگ . امروز افتاد. احتمالا اولين برف امشب می افته . چقدر دلم برای دوست داشتنت تنگ شده . دلم برای آرامش آغوشت. دلم برای تنهايی و منتظر زنگ تلفن تو موندن برا ی شاد اومدنت و درد رفتنت. انگار با زير و رو کردن خاکستر رابطه مون چيزهای زيادی پيدا می کنم که بايد بخاطرشون ممنون باشم . مثل شادی های کامل و غم های کاملتر و حالا منو زمستون در کنار هميم. بی هيچ گرمايی از درون برای مقابله با سر مای بيرون. همون بهتر که به گوشه خيابون بچسبيم و يخ بزنيم.! در خاطرم هست روزی که می رفتی با خودم گفتم خوب شد رفتی چون می تونم کار های مهمی را به انجام برسونم اما از وقتی که رفته ای هيچ کاری نکرده ام چرا که هيچ کاری به اندازه با تو بودن مهم نبود. راستی چه چيزی ما را از عشق ورزيدن محروم کرد ؟ خدايا من که نمی تونم اين همه دلتنگی را بيارم خونه تو پس تو بيا پيش من .....خسته ام .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 20:54  توسط حسام  |